پيشتر خوانديم که مادر فرهاد با التماس از او خواست که به دادگاه رفته و رضايت بدهد تاسند خانه آنها آزاد شود. اما بعد از آزاد شدن سند، نه تنها بدهى او را ندادند، بلکه با ناسزا او را از خانه بيرون انداختند. برادر فرهاد هم مدتى بعد مسلمان شد. پدر فرهاد هم روزى او را کنار کشيد وگفت که او هم مى خواهد مسلمان شود. ادامه ماجرا: با خوشحالى او را در آغوش گرفتم و گفتم: «پدرجان، شما مرا شوکه کرديد به روى چشم، من هر کارى از دستم برآيد، کوتاهى نمى کنم اما خوشحالم از اينکه شما هم با مسلمان شدن خودتان به من افتخار مى دهيد تا اعلام کنم پدرم يک مسلمان است. » بعد در يک شب فراموش نشدنى در خانه من با حضور حاج آقا رازينى و حاج آقا احسان مرادى و من و همسرم و دخترم کوثر، پدرم شهادتين را بر زبان جارى ساخت و بعد به اين مناسبت جشن کوچکى برگزار کرديم. پدرم نيز در کمال شهامت به دفتر روزنامأ اطلاعات رفت و با چاپ عکس خود از بهائيت برائت جست و بر مهدويت حضرت وليعصر(عج) اعتراف نمود. با چاپ عکس پدرم در روزنامه، مادرم، برادرم شجاع الدين و تشکيلات به مارى زخمى تبديل شده بودند و از اينکه ممکن است حرکت ما الگوى صدها جوان بهايى قرار بگيرد، بسيار عصبانى بودند. چون آنها از اين مسئله بيم دارند که ترس جوانان بهايى از لولوى تشکيلات بريزد و آن وقت راه براى گريز آنها فراهم آيد. از طرفى ما هم با ارسال نامه هايى به خانه هاى بهائيان، به مانند يک مبلغ دينى کوشش مى کرديم تا به جوانان بهايى کمک کنيم تا از بند اين دام استعمارى نجات يابند، به همين خاطر تشکيلات در ضيافت نوزده روزه خود نام من و همسرم را در ميان مطرودين قرار داد. از سوى ديگر همسرم نيز بالأخره توانست مجوز چاپ کتاب هايش را بگيرد. کتاب هايى که به بهائيان در بند تشکيلات، قوت قلب براى رها شدن مى داد. بدين ترتيب هيچ يک از اطرافيان بهايى ما، حق نداشتند در خيابان با ما سلام و عليک کنند وگرنه بلافاصله از سوى تشکيلات احضار مى شدند. من نيز بى اعتنا به همه توطئه ها و دسيسه هاى محفل، به کار کتابفروشى پرداختم. از کتابخانه اى کوچک شروع کردم و به مغازه اى در پاساژ چهلستون رسيدم. بعد از مدتى نيز اين پاساژ به پاساژى فرهنگى تبديل شد و اين توفيقى بزرگ براى من بود؛ زيرا در کنار کتاب هاى سرگرم کننده، کتاب هاى روشنگر نيز در اختيار جوانان قرار مى دادم. همچنين چندين بار به زيارت حضرت فاطمه معصومه(س) در قم، مسجد جمکران و مشهد مقدس رفتيم که هر مرتبه بار معنوى خاصى برايمان داشت. دخترم روزبه روز بزرگتر مى شد و کمبود برخى از افراد را حس مى کرد و با زبان شيرين و کودکانه اش به زبان مى آورد مثلاً گاهى مى پرسيد: «بابا! من هم مامان بزرگ دارم؟!» من هم سعى مى کردم يک جورى ذهن او را منحرف سازم. يک روز نيز همسرم را با چشمانى گريان ديدم، از او جريان را پرسيدم که گفت: «از معيشت خانم شنيدم که حال بابام به هم خورده. » گفتم: «اينکه خيالى نيست، کتابفروشى را مى سپارم به يکى از بچه ها و هر دو راهى سنندج مى شويم. . . » و هر دو راهى سنندج شديم، اما به محض ورود دريافتيم که بيهوده به دنبال نشانى بيمارستان هستيم؛ چون وقتى در منزل پدر همسرم رسيديم، فهميديم که فوت کرده است. راه افتاديم و به درون منزل آنها رفتيم، اما به محض ورود جماعت بهايى چنان فضايى را به وجود آوردند که گويى ما آن خدابيامرز را کشته ايم. از هر سو فرياد برمى آمد که: «همين شماها اين پيرمرد را کشتيد، حالا آمده ايد در مرگ او شادى کنيد. اى قاتل هاى بى رحم. . . » جالب اينکه حتى نسبت به فرزندم کوثر نيز بى اعتنا بودند و همين مسئله حال همسرم را نيز دگرگون کرد به گونه اى که بيهوش بر زمين افتاد، در اين ميان فقط مادرش بالاى سر او آمد، وگرنه بقيه همانگونه رفتار مى کردند که به آنها از قبل ديکته شده بود. در چشم هاى آنان بجاى همدردى عداوت ديده مى شد. در اين حال دخترم از من مى پرسيد: «بابا چى شده. . . » گفتم: «پدربزرگت فوت شده عزيزم. . . » و کوثر با تعجب پرسيد: «بابا اگه من پدربزرگ داشتم، پس چرا او را نديدم؟!» اما در آن شرايط جاى متقاعد کردن دخترم وجود نداشت. نکته جالب تر اينکه طورى به آنها القا شده بود که فرهاد و همسرش بر اثر نفرين جمال مبارک به روزگار بدبختى افتاده اند و حال حضور سربلند ما در آن جمع افشاگر و برملا کننده دروغ هاى بزرگ اهل محفل بود و دريغ که باز هم آنها گوسفندوار سر در طاعت محفل داشتند. با همه سختى ها و شنيدن صدها حرف نامربوط در مراسم خاکسپارى هم شرکت کرديم چون در قرآن کريم روى احترام به والدين بسيار تکيه شده است، اما بعد از بازگشت از گورستان هم، زخم زبان ها ادامه پيدا کرد و چنان به ما فشار آوردند که ناگهان يکى از همسايه هاى پدرزنم که مردى کرد و اهل سنت بود، فرياد برآورد که: «بس کنيد، چقدر به اين بندگان خدا زخم زبان مى زنيد، مگر شماها انسان نيستيد؟ اينها آمده اند براى عزادارى و شرکت در مراسم شما، آن وقت به اين مسافران خسته که از ديشب تا حالا بدون لحظه اى استراحت با شما همراه بوده اند، مى گوييد قاتل! شما يک جورى حرف مى زنيد که انگار ما اين پيرمرد را نمى شناختيم، بابا آن مرحوم 58 سال عمر از خدا گرفته بود، جوانمرگ که نشده که اين همه به اين مرد و زن و اين طفل بى گناه فشار مى آوريد. به خدا از روى همين طفل معصوم بايد خجالت بکشيد، مگر شماها مادربزرگ، دايى و خاله اش نيستيد، آيا رسم مروت همين است؟!» و همين برخورد باعث شد تا آنها اندکى مراعات کنند. در مراسم هم ابتدا خانمى آواز خواند، بعد شام صرف شد و بعد مدعوين بويژه خانم ها، در حالى که لباس هاى رنگ و وارنگ پوشيده بودند و بشدت بزک کرده بودند، مجلس را ترک کردند؛ زيرا بهائيان مراسم ترحيم با لباس هاى رنگارنگ و با آرايش و پيرايش کامل حاضر مى شوند، به طورى که آدم احساس مى کند در اين محفل عروسى برپاست در حالى که در ساير اديان اکثراً در سوگ عزيز از دست رفته شان لباس سياه مي پوشند و مى گريند. نکته ديگر اينکه آنها همه اديان را مسخره مى کنند که اسير خرافه پرستى شده اند، در حالى که همه اموات آنها بايد با انگشترى طلا که نام اسم اعظم به روايت بهائيان روى آن حک شده به خاک بروند و اين يادآور اعصار و قرون گذشته و فراعنه مصر است که با طلاهايشان به خاک سپرده مى شدند. حال اين انگشتر ديگر چه صيغه اى است خدا مى داند؟ درهرحال فردا صبح هنگامى که همسرم جو مجلس را اينگونه ديد، ماندن را جايز ندانست به گونه اى که با دلى شکسته به سوى همدان بازگشتيم. من نيز براى جبران رفتار آنها به اتفاق همسر و دخترم، پى درپى برنامه سفر ترتيب مى دادم. تا همسرم اين اندوه بزرگ را به مرور زمان از ياد ببرد. عيد همان سال هم برنامه را جورى طراحى کرديم که لحظه تحويل سال نو، در حرم مطهر امام راحل باشيم. در آن لحظه هاى زيبا و روحانى هر دو غبطه مى خورديم که چرا زودتر مسلمان نشديم تا از فيض ديدار اين بزرگوار حتى به صورت ملاقات گروهى بهره ببريم و باز به تشکيلات لعنت کرديم که نگذاشت اين بزرگمرد تاريخ ساز را در زمان حياتش کشف کنيم.
پيشتر خوانديم که فرهاد، مهتاب را بخشيد و او را دوباره به زندگيش راه داد. مدتى بعد آنها صاحب يک فرزند دختر شدند. چندى بعد برادر فرهاد در درياى خزر غرق شد. پدر و مادر فرهاد از سوى محفل مأمور شدند و با نقشه اى سراغ فرهاد رفتند و خواستند رضايت قطعى فرهاد را گرفته و سند خانه شان را آزاد کنند. مادر فرهاد گفت که مى خواهيم خانه را بفروشيم، پس رضايت بده تا سند آزاد شود. ادامه ماجرا: گفتم: «مادر اجازأ من هم دست شماست، شما صاحب اين خانه هستيد. » و او با لحنى ملتمسانه گفت: «اما اين خانه را که بدون سند نمى توانيم بفروشيم، مى توانيم؟! چون سند آن گير دادگاه است. » در اين لحظه بود که دريافتم دليل باز کردن باب معاشرت از سوى آنها چه بوده است. گفتم: «حالا من بايد چه کنم؟» مادرم گفت: «هيچى مادرجان، يک سر مى روى دادگاه و اعلام رضايت مى کني؛ چون شاکى اين پرونده تو هستي، شما اين لطف را در حق ما بکن ما نيز به جمال مبارک قسم مى خوريم که هم دو ميليون تومان طلبت را بدهيم و هم يک ميليون اضافه تا براى اطمينان بيشتر پايت را به يک پزشک حاذق نشان بدهي. فقط بزرگوارى کن و با رضايت خودت سند ما را آزاد کن تا اين آخر عمرى من و پدرت اين خانه را که در آن جز بدبختى چيزى نديده ايم بفروشيم. » گفتم: «مادر خواهش مى کنم گريه نکنيد. به روى چشم من تمام سعى خودم را مى کنم تا سند شما آزاد شود، ضمناً من پول اضافى از شما نمى خواهم فقط به ميزان طلبى که از شما دارم، از شما پول مى گيرم. » فرداى آن روز به دادگاه مراجعه کردم، در آنجا برخى از مطلعين پرونده به زبان بى زبانى به من مى گفتند به محض آزاد کردن اين سند، فصل ديگرى از توطئه هاى بهائيان عليه شما آغاز خواهد شد. حتى قاضى گفت: «پسرم به محض اينکه خر اينها از پل بگذرد، ديگر از پول خبرى نيست، سعى کن واقع بين باشي. اگر رضايت بدهي، نه به طلبت مى رسى و نه آنها به تو دينارى پول مى دهند. » با اين همه گفتم: «جناب قاضى من در مکتب اسلام، آموخته ام که والدين خود را محترم بدارم، حال اگر آنان به قول خودشان وفا نکردند. به خدا واگذارشان مى کنم. » بالأخره با کلى دوندگى و اعلام رضايت سند خانه آنها را گرفتم. فرداشب ما را با کلى عزت و احترام به خانه شان دعوت کردند و پس از اظهار تشکر سند را از ما گرفتند، اما حرفى از پول به ميان نياوردند و من پيش خودم گفتم حتماً دستشان تنگ است و چند روز بعد طلب مرا مى دهند. چندى بعد فشار زندگى باعث شد تا به پدر و مادرم مراجعه کنم و به آنها بگويم که طلب مرا مطابق قولشان بدهند، اما آنها در جواب من گفتند: «ما پولى نداريم که به تو بدهيم تا مشکل تو را حل کنيم. » گفتم: «مادر جان! يادتان هست چقدر قسم خورديد، حالا بگذريم که مى گفتى يک ميليون هم اضافه مى دهيم و من گفتم فقط طلبم را مى خواهم؟» مادرم گفت: «چي؟ قسم خورده ام که خورده ام، چک و سفته که نداده ام، اگر داده ام برو نقدش کن. . . » گفتم: «مادر جان اما من در بدترين شرايط اقتصادى هستم، شما هم که به جمال مبارک خودتان قسم خورديد. » گفت: «مى خواستى نکني، هرطور هم مى خواهى فکر کن، حالا هم از اين خانه برو بيرون و ديگر پشت سرت را هم نگاه نکن؛ چون کسى که مسلمان بشود از نظر ما اصلاً وجود ندارد. » با دنيايى از پشيمانى خانه پدرى ام را ترک کردم. حالا همه به من يادآور مى شدند که: «فرهادجان ما که گفتيم اگر رضايت بدهى ديگر برايت تره هم خرد نمى کنند. خب حالا نتيجه اين ندانم کارى همين است ديگر. . . » چندى بعد فشار اجاره خانه باعث شد تا آن خانه را تخليه کنيم بويژه آنکه مى دانستم اين زن و مرد بزرگوار به پول نيازمند هستند و خانه شان را مى توانند به مبلغ بسيار بالاترى اجاره بدهند. تا اينکه با کمک يکى از دوستان مسلمانم سرپناه و سقفى براى زندگى يافتيم. وى منزل پدرى خود را که بعد از فوت پدرش خالى افتاده بود در اختيار ما گذاشت و ما را مرهون الطاف خود ساخت. کم کم همسرم پس از دريافت مجوز حرفأ آرايشگرى و گرفتن جواز به کار آرايشگرى پرداخت که در آغاز راه، در خانه کار مى کرد و پس از مدتى مغازه اى براى او اجاره کردم. چندى بعد نيز کار کسالت بار عينک سازى را رها کردم و از دوستم مجيد ميزان قابل توجهى کتاب خريدم و به حرفأ کتابفروشى روى آوردم. چندى بعد در ميان بهت و حيرت شجاع الدين که از فرط خشم به موجودى درنده تبديل شده بود، برادرم بهرام نيز با دخترى نجيب از خانواده اى مسلمان وصلت کرد و اين ازدواج باعث شد تا او هم مسلمان شود و همين مسئله سبب شد تا پدرم با مسلمانان بيشتر حشرونشر داشته باشد تا اينکه يک روز مرا به خلوت خويش دعوت کرد و ضمن مقدمه چينى گفت: «فرهادجان بين خودمان بماند من هم مدت هاست مثل تو و برادرت به پوچ بودن بهائيت پى برده ام و بر اثر معاشرت با مسلمانان دريافته ام که آنها برخلاف تبليغات وسيع تشکيلات، انسان هاى قابل اعتماد و شريفى هستند، چنانکه من الآن از همسر بهرام که مسلمان است، بسيار رضايت دارم، حالا از تو مى خواهم به من کمک کنى تا از اين خانه عنکبوتى نجات يابم. »
در شماره قبل خوانديم که بهايى ها فروش لنز عينک را به فرهاد ممنوع کردند و او مجبور شد به فيلمبردارى رو بياورد. کيومرث و مهتاب هم به دادگاه همدان رفتند و در جلسه دوم قاضى به فرهاد گفت که ذبيح و شوکت باعث شده اند که فرزندش سقط شود. فرهاد هم گفت که از آنها شاکى است و مهتاب، خواهر و برادر او و کيومرث راهى زندان شدند. پدر و مادر فرهاد مدتى بعد وثيقه گذاشته و مهتاب را بيرون آوردند. مهتاب سراغ فرهاد رفت و از او خواست او را ببخشد و دوباره زندگى مشترکشان شروع شود. ادامه ماجرا: اين را گفت و اشک از چشمانش سرازير شد و من که از ندامت و افسردگى او آگاه بودم، گفتم: «مولاى هر دوى ما علي(ع) مى فرمايد در عفو لذتى است که در انتقام نيست. پس خوش آمدي؛ به قول معروف صد بار اگر توبه شکستى باز آ. . . حالا اين من بندأ ناچيز، چگونه مى توانم تو را نبخشم. . . » زن و مرد صاحبخانه مان که از بازگشت همسرم خبردار شده بودند، آن شب جشن کوچک، اما بسيار صميمانه اى به پا کردند. آنها با دنيايى از مهر و محبت، خانه را چراغانى کرده، کيک و شيرينى خريده بودند تا ما احساس کنيم يک بار ديگر زندگى مشترک خود را آغاز نموده ايم. خوشبختانه به دليل آنکه هنوز پروندأ ذبيح، شوکت و کيومرث مفتوح بود، بهائيان ما را به حال خود گذاشته بودند؛ زيرا مى دانستند اگر خطايى از آنها سر بزند، من در پناه قوانين اسلام مى توانم دوباره آنها را دچار دردسر کنم. درآمدم بسيار اندک بود، بدين خاطر دوباره به کار عينک سازى پرداختم اما باز هم به سختى زندگى ام را مى گذراندم. از طرفى اعضاى محفل با وادار کردن پدر و مادرم براى گذاشتن سند آزادى همسرم، فکر همه چيز را کرده بودند؛ زيرا مى دانستند من در آن شرايط بحرانى حاضر به ترک همسرم نيستم. همسرى که بر اثر جنايت آشکار بهائيان و کشتن طفلش، دچار افسردگى و خودخورى شده بود، به گونه اى که مدام خود را سرزنش مى کرد و مى گريست و چه شب هاى بسيار که او گريه کرد و من به او دلدارى مى دادم، اما او مى گفت: «ثمرأ کفران نعمت خداوند، همين بلايى بود که بر سر من آوردند، بعد از چند سقط جنين که فقط و فقط به کنسرت هاى زياد محفل لعنتى بازمى گشت، به درگاه امام هشتم(ع) شتافتم و از اين امام بزرگوار خواستم تا خداوند به شفاعت ايشان به من افتخار مادر شدن عنايت کند. تا طفلى مسلمان به دنيا بياورم، اما يک لحظه غفلت و اسير وسوسه هاى شيطانى شدن، باعث شد تا امروز با دلى شکسته و نادم به مسببان اين حادثه لعنت بفرستم. » و من به او دلدارى مى دادم: «مطمئن باش که خداوند سبحان از سر تقصيرات تو مى گذرد و دوباره لذت مادر شدن را خواهى چشيد و فرزندى مسلمان به دنيا خواهى آورد و الآن هم تو نبايد از درگاه او نااميد باشي. . . » و او پاسخ مى داد: «يعنى خداوند مرا مى بخشد؟! آن هم کسى که. . . » و من باز هم به او دلدارى مى دادم که: «از بخشش خداوند مطمئن باش. . . انشأالله توبه ات، توبه اى محکم و استوار باشد. . . » و بدين ترتيب خداوند با اعطا کردن فرزندى دختر به ما که به خاطر سال ها صبر و شکيبايى مان در راه رسيدن به صراط مستقيم و ارادت به بانوى بانوان عالم حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) او را کوثر نام نهاديم، به زندگى ما حال و هواى ديگرى بخشيد و نذر و نيازهاى ما به درگاهش مقبول افتاد و آن دختر معصوم چراغ زندگى ما شد. اين طفل معصوم هديأ بانوى ياس ها فاطمه زهرا(س) به زندگى کوچک ما بود؛ زيرا در حالى که بسيارى از پزشکان ما را نااميد کرده بودند، در خانأ ايشان را زديم و اين بانوى بزرگوار نيز با کرامت تمام، ما را نااميد نساخت و اين نورسيده که براى ما به مثابه هديه اى از طرف بانوى دو عالم بود، به زندگى کوچک ما خير و برکت بخشيد. چنانکه غم دورى خانواده مان را کمتر احساس مى کرديم؛ زيرا او روزبه روز همچون غنچه اى نورس مى شکفت و زيبا و شيرين زبان تر مى شد. کم کم درآمد مغازه اى که تازه گرفته بودم، بيشتر شد و کار فيلمبردارى ام رونق يافت. تا اينکه يک روز با پدر و مادرم روبه رو شدم، در حالى که به سراغ من آمده بودند. آنها را به درون خانه دعوت کردم و در کمال محبت با آنها رفتار کردم، آنها نيز انگار که هيچ اتفاقى نيفتاده، ما را به خانه شان دعوت کردند. دلم گواهى مى داد که آنها از اين دعوت سودايى به سر دارند، اما هر چه فکر مى کردم عقلم مرا يارى نمى کرد. چندى بعد برادرم شعاع اله در درياى خزر، غرق شد و جسد او را از دريا گرفتند؛ من به دوست بهايى اش پيمان سخت مشکوک بودم؛ زيرا در عين حفظ ظاهر با برادرم سخت دشمن بود، اما همان طور که تشکيلات خواسته بود، پدر و مادرم خواستار تحقيق بيشتر نشدند و جسد او را به خاک سپردند و پروندأ اين ماجرا نيز بسته شد، اما در گيرودار اين حادثه که مى تواند کمر هر پدر و مادرى را خم کند، والدين من به فکر آزاد کردن سندشان بودند. آنها بهانه مى آوردند که اين خانه، براى ما شوم بوده است و براى فروشش بايد سند خانه آزاد شود که بهانه اى بيش نبود، حتى يک بار بدون اطلاع من، پدرم همسرم را با زور به دادگاه کشانده بود تا سند خود را آزاد کند، دادگاه هم به آنها گفته بود: «اين پرونده همچنان مفتوح است و شاکى پرونده بايد رضايت بدهد، نه اين خانم که خودش در شمار متهمين بوده است. » حالا ديگر مى دانستم معنا و مفهوم دعوت کردن من و همسرم، از طرف پدر و مادرم چه معنايى دارد. شنيده بودم، محفل آنها را در تنگنا گذاشته که به بهانأ سند بايد رضايت قطعى فرهاد را بگيريد؛ چون مى دانستند در صورت رضايت ندادن من، کلاهشان پس معرکه است و درج خبر اين جنايت در جرايد، مى تواند ضربه جبران ناپذيرى به آنها وارد آورد. به همين خاطر آن روز وقتى ناهار و شام را در خانأ پدرم خورديم، مادر فضا را مهياى گفت وگو نمود و با گريه گفت: «فرهاد جان ديگر بعد از مرگ شعاع اله نمى توانم در اين خانه زندگى کنم، هر جا نگاه مى کنم خاطره اى از او در قلبم زنده مى شود، از طرف ديگر احساس مى کنم اين خانه براى ما يمن نداشته اجازه بده آن را بفروشيم. »
پيشتر خوانديم که التماس هاى فرهاد ثمرى نداشت و مهتاب على رغم اين که مى گفت در دل به اسلام اعتقاد دارد، حاضر نشد در برابر خانواده اش بايستد و با فرهاد همراهى کند. فرهاد وقتى خانه پدر کيومرث را ترک کرد برادرش شجاع الدين را ديد و فهميد که او از همه چيز خبر دارد. کمى با او بگومگو کرد، اما وقتى ديد قانع نمى شود خطاب به او گفت که اگر کسى همين بازى را سر خودت دربياورد و نگذارد همسرت مژگان دوباره با تو زندگى کند، چه خواهى کرد؟ ادامه ماجرا: در اين لحظه احساس کردم، شجاع الدين خودش هم فهميد که چه حرف بى ربطى را به زبان آورده؛ چون بعد از ديدن عصبانيت من زير لب زمزمه کرد: «اصلاً به من چه ربطى دارد، برو هر غلطى که مى خواهى بکن. . . » اين را گفت و بدون خداحافظى از پاساژ رفت؛ زيرا اگر او کلمه اى از همدلى با برادرش به زبان مى آورد از نظر تشکيلات مؤاخذه مى شد و من على رغم خشمى که از حرف هاى او به دل داشتم، باز هم کوشيدم شرايط او را درک کنم؛ چون مى دانستم واژه به واژه حرف هاى او از طرف تشکيلات به او القا شده و برادرم شجاع الدين عروسکى بيش نيست. عروسکى که براى او تعيين تکليف مى کنند که چه بگويد، با چه کسانى معاشر باشد، با چه کسانى دشمن باشد والخ. با قلبى شکسته به همدان زادگاهم بازگشتم وقتى وارد شدم خانم صاحبخانه مان به اتفاق همسرش، به حساب اينکه من و همسرم با هم هستيم به پيشواز آمدند. خانم صاحبخانه گفت: «خوش آمديد؛ چون خسته هستيد امشب شام مهمان ما هستيد. . . » بعد نگاهى به انتهاى راهرو کرد تا اثرى از همسرم بيابد که نيافت به همين خاطر با ترديد پرسيد: «دوتايى تشريف برديد، حالا تنها برگشته اي. . . ؟!» گفتم: «بله تنها آمده ام؛ چون از خدا بى خبرها با توطئه وارد خانه ام شدند، بعد پيشنهاد دادند برويم تهران، من ساده دل هم به حساب اينکه آنها کينه هايشان را فراموش کرده اند، پذيرفتم. . . اما در تهران همسرم را از من جدا کردند و گفتند حالا يا دوباره بهايى بشو يا همسرت را طلاق بده. . . » مرد صاحبخانه گفت: «خدا لعنتشان کند، خب مى رفتى دادگاه. . . » گفتم: «رفتم، الآن هم پرونده در جريان است. . . » اين را گفتم و مثل پرنده اى شکسته بال به آپارتمانم پناه بردم. ديگر هيچ يک از کسانى که به من جنس مى فروختند و چک مدت دار مى گرفتند، حاضر نبودند به من جنس بفروشند؛ چون عموم آنها بهايى بودند و از طرف تشکيلات رسماً دستور داشتند که به هيچ عنوان و حتى به صورت نقدى با من معامله نکنند. بقيه هم که مسلمان بودند اصلاً مرا نمى شناختند تا به من جنس بدهند؛ چون ديگر حتى مغازه اى هم نداشتم تا به اعتبار آن به من جنس بدهند. در اين حال تنها فکرى که به ذهنم رسيد، فيلمبردارى بود. بدين لحاظ رفتم و يک دوربين فيلمبردارى خريدم تا از اين راه کسب درآمد کنم. بعد هم با آقاى ياورى تماس گرفتم و گفتم: «حاج آقا اين بندگان خدا، خانه شان را به يک زوج اجاره داده اند و الآن من يک مرد مجرد به حساب مى آيم، خواهش مى کنم اگر مشکلى هست بفرماييد تا خانأ آنها را تخليه کنم. . . » و حاج آقا ياورى به من يادآور شد: «به خدا توکل داشته باش، انشاءالله همه کارها درست مى شود، الآن وقت اين حرف ها نيست، تو الآن بايد پيگير کارهاى دادگاهى ات باشي. » بالأخره با پيگيرى هاى من، کيومرث و همسرم را به دادگاه همدان آوردند، اما در جلسه اول اجازه ندادند در جلسه شرکت کنم؛ چون در اين جلسه قرار بود از آنها به دقت بازجويى شود و بيم آن مى رفت که حضور من روند بازجويى از آنها را مختل کند. در جلسأ دوم دادگاه احساس کردم رئيس دادگاه مى خواهد حقيقت تلخى را به من بگويد، اما به دنبال واژه هايى مناسب است تا ضربه روحى کمترى به من وارد شود. در اين حال او با ملايمت گفت: «پسرم براساس تحقيقات ما و اعتراف متهمان، خواهر همسر شما شوکت رفعتى و برادرش ذبيح رفعتى از سر تعمد و کينه ورزى با وارد آوردن ضرباتى کشنده، موجب سقط جنين همسر شما شده اند و الآن شما به عنوان ولى دم آن طفل بى گناه مى توانيد اگر شکايتى داريد، در محضر دادگاه بيان کنيد. » با شنيدن اين حرف دنيا بر سرم خراب شد آنچنان که نمى توانستم تعادل خود را حفظ کنم و از فرط سرگيجه مى خواستم به زمين بيفتم. خداى من دنائت و پستى تا کجا؟! تا جايى که يک طفل معصوم را به جرم بچه مسلمان بودن در شکم مادرش بکشند؟! آخر آن سازمان ديده بان حقوق بشر و UN که اين جماعت سفاک روز و شب از آنها دم مى زنند و بلافاصله خبرها را در رسانه هاى غربى منعکس مى کنند؛ چرا در مورد کشتن طفل معصوم من سکوت کرده اند؛ چرا اين مدعيان آزادي، دموکراسى و حقوق بشر، مدافع حقوق پايمال شدأ من نيستند؟ همانهايى که اگر چنين سوژه اى در مورد يک بهايى پيش مى آمد حداقل يک ماه روى آن مانور تبليغاتى مى کردند. در حالى که اشک بر گونه ام مى دويد، گفتم: «حاج آقا اگر اين جماعت به UN مى نازند، من به خداوند سبحان و اولياى او مى نازم و يقين دارم که آنها را به سزاى اعمالشان خواهد رساند، با اين همه به عنوان يک شهروند مسلمان از آن دادگاه محترم از اين جنايتکاران شکايت مى کنم. » بدين ترتيب همسرم، خواهر و برادرش و کيومرث به جرم مشارکت در قتل نفس راهى زندان شدند. خبرى هم از اقدامات UN و سازمان هاى حقوق بشرى نشد، شايد هم همين مسئلأ قتل يک طفل بى گناه دست و پاى آنها را بسته بود. خوشبختانه در دوران تحمل زندان، همسرم دريافته بود که بازيچه اى بيش نبوده است، حالا او به خواهر و برادرش به چشم يک قاتل نگاه مى کرد و به ياد مى آورد که اين طفل حاصل نذر و نيازهاى ما در مشهد مقدس بوده است. چندى بعد در کمال شگفتى ديدم که پدر و مادرم براى رهايى همسرم از زندان، سند خانه شان را وثيقه گذاشته و او را آزاد کرده اند؛ چون محفل به آنها دستور داده بود تا آنجا که ممکن است رضايت مهتاب را فراهم کنيد تا دوباره به سوى اسلام باز نگردد، اما يک روز در کمال ناباورى زنگ در خانه به صدا درآمد. پشت در همسرم با چهره اى تکيده و رنجور از من مى خواست تا اجازه بدهم وارد خانه بشود، با خوشرويى او را پذيرفتم. وقتى همسرم وارد آپارتمان کوچکمان شد، پشيمان و نادم از گذشته گفت: «فرهاد من به تو و حتى بچأ خودم بد کردم، تو مى توانى مرا از خودت برانى همانگونه که من در آن شب لعنتى اسير شيطان نفس شدم و تو را راندم و حالا از تو طلب عفو دارم. تو مى توانى مرا ببخشى و به من اجازه بدهى تا دوباره زندگى مان را شروع کنيم. زندگى تلخ گذشته را فراموش کنيم، اما مطمئن باش که ديگر به تو و دين اسلام وفادار خواهم ماند تا لحظه اى که بميرم. . . »
در شماره قبل خوانديم که مأموران نيروى انتظامى وارد خانه پدر کيومرث شدند و با حکم قاضى به جستجوى خانه پرداختند. آنها نامه اى را کشف کردند که در آن کيومرث از بيت العدل اسرائيل خواسته بود که مهتاب به صورت غيرقانونى و با پاسپورت جعلى از کشور خارج شود. اين بود که مأموران هشدار دادند که مهتاب و ذبيح و شوکت تا 48 ساعت حق خروج از تهران را ندارند. به فرهاد نيز گفتند که مى تواند با همسرش آزادانه سخن بگويد. ادامه ماجرا بدين ترتيب کيومرث با دستبند توسط مأموران به داخل خودرو هدايت شد. حاج آقا هم پس از عذرخواهى خداحافظى کرد. به محض رفتن مأموران آنها با پرخاشگرى به سمت من حمله ور شدند که: «به جمال مبارک قسم اگر يک تار مو از سر کيومرث کم شود، روزگارت را سياه مى کنيم. » همسرم نيز هاج و واج مانده بود با اين همه او را دلالت کردم که: «ببين خانم، هنوز وقت داريم پس بيا تا کار به جاهاى باريک کشيده نشده، برويم سر خانه و زندگى مان. » اما شوکت دوباره مثل صفحه سوزن خورده تکرار کرد: «حالا که اين بلا را سر کيومرث آوردي، ديگر امکان ندارد بگذارم خواهرم با تو زندگى کند. » و بعد رو به مهتاب گفت: «خواهرجان ناراحت نباش با آقاى خانجانى تماس مى گيريم. مطمئن باش که سازمان ملل و حقوق بشر نخواهند گذاشت کيومرث بيشتر از يک شب آنجا بماند. » گفتم: «شوکت خانم من اصلاً راضى نبودم که کسى دچار مشکل شود، روز اول هم به عنوان مهمان آمدم، اما متأسفانه شما با من بد تا کرديد، الآن هم اگر بگذاريد ما برويم سر خانه و زندگى مان من شکايت خود را پس مى گيرم. » شوکت که مثل کفتارى زخمى مى غريد، پاسخ داد: «نه. . . نه. . . اصلاً و ابداً. . . تازه بايد قدرت و اعتبار و نفوذ بهائيان در دنيا را به تو حالى کنيم. » باز هم تا صبح التماس کردم، اما ثمرى نداشت. در اينجا شايد از خودتان بپرسيد چرا اين همه غرور خود را زير پاى اين جماعت له کردم و ساعت ها به آنها التماس کردم، اما فراموش نکنيد که من پس از سال ها انتظار، داشتم پدر مى شدم و از سوى ديگر حال همسرم را درک مى کردم و مى دانستم که تنها حربأ خانواده همسرم، مطرود ساختن اوست. بدين خاطر تلاش مى کردم تا اعتمادبه نفس از دست رفتأ او را باز گردانم و به او يادآور شوم روزهاى پرشور مطالعه و اسلام آوردنش را، روزهايى که او عاشقانه به دنبال حقيقت بود و آن را در دين اسلام يافت. ضمن آنکه در خلوت نيز به من مى گفت که من هنوز در دل به اسلام اعتقاد دارم، اما اسير توطئه شده ام و نمى دانستم عواقب نامأ من چيست. تنها، افسرده و غمگين از خانه آنها بيرون آمدم، بغضى تلخ در گلويم نشسته بود اما نمى باريد، صداى همسر مسخ شده ام در گوشم مى پيچيد که در پاسخ من که مى گفتم پس سرنوشت اين بچه چه خواهد شد، مى گفت: «باور کن به محض تولد به هر طريقى که شده او را به دست تو مى رسانم خيالت راحت باشد. . . » و بعد بدون خداحافظى از من جدا شد. . . آنقدر در خود غرق بودم که ندانستم چگونه پياده تا پاساژ سعيديان راه پيموده ام، به محض ورود برادرم شجاع الدين را در درون يکى از مغازه هاى مشرف به در ورودى پاساژ ديدم که به محض ديدن من از مغازه بيرون آمد و با لحنى عصبى بدون سلام و احوالپرسى گفت: «باز هم که دسته گل به آب دادي. . . تو خجالت نمى کشي؟!» گفتم: «خجالت را بايد کسانى بکشند که همسر آدم را مى دزدند نه من. . . » گفت: «چرا باعث شدى که کيومرث دستگير شود؟» گفتم: «حضرت شجاع الدين خبرها زودبه زود به دستتان مى رسد. هنوز چند ساعت از دستگيرى کيومرث نگذشته که آژانس هاى خبررسانى تو را مطلع کرده اند. » گفت: «تو چه کار به راوى خبر داري، خجالت بکش. . . نمى دانم چه دليلى مى توانى براى دستگيرى کيومرث داشته باشي؟» گفتم: «تو به جاى من، اگر به عنوان مهمان به خانه ات بيايند، آنها را با احترام بپذيري، بعد تو را به تهران دعوت کنند و باز کار و زندگى ات را در کمال خوشباورى رها کنى و به تهران بروي، بعد براى خريد جنس بروى بيرون و بعد از چند ساعت، فقط چند ساعت برگردى و ببينى که زندگى ات را متلاشى کرده اند و مى خواهند همسرت را از تو جدا کنند آن هم در حالى که طفلى بى گناه در راه دارد، چه مى کردي؟! آيا در برابر حرف زور جز توسل به قانون راه ديگرى داشتم؟!» و برادرم که کاملاً در جريان قرار گرفته بود با تعصبى کور پاسخ داد: «حرف بى حساب که نزده اند، گفته اند دخترمان تا حالا زن تو بوده، از اين به بعد نمى خواهند دخترشان با تو زندگى کند، اين تصميم آنها به تو چه ربطى دارد؟!» از تعصب کور او آنچنان اسير خشم شدم که فرياد برآوردم: «مرد ناحسابي، کسى که مى گويى دختر آنهاست، براساس شرع و قانون حالا همسر من است، ناموس من است، مادر بچأ من است، حالا مى گويى به تو چه ربطى دارد. اصلاً ببينم اگر کسى همين بازى را بر سر خودت دربياورد و نگذارد مژگان دوباره با تو زندگى کند، قضاوت تو باز هم همين طور خواهد بود؟»
در شماره قبل خوانديم که بهائى ها به فرهاد چند ساعت وقت دادند که از اسلام برگردد. آنها تهديد کردند که در غير اين صورت همسر و فرزندش را بايد فراموش کند. فرهاد با کسى که به مسلمان شدنشان کمک کرده بود تماس گرفت و از او مشورت خواست. او نيز پيشنهاد کرد که فرهاد به دادگاه انقلاب شکايت کند. نتيجه اين شد که فرهاد به همراه سه مأمور به خانه پدر کيومرث رفت. ذبيح با کمال وقاحت خطاب به مأموران و فرهاد گفت: «ما بهايى هستيم و تحت نظر سازمان ملل و نمى گذاريم خواهرمان به خانه شوهر مسلمانش بازگردد» ادامه ماجرا: بالأخره سرپرست مأموران اعزامى سکوت را شکست و گفت: «شما تحت قيوميت هر سازمانى که هستيد اين براى خودتان محترم است، اما شما نمى توانيد همسر قانونى و شرعى يک مسلمان را از او جدا کنيد، خانواده در اسلام حرمت دارد و ما اجازه نمى دهيم اين حرمت شکسته شود، اگر هم آقاى جهانديده مى خواهد بهايى باشد، مشکلى نيست ايشان مى تواند همسرش را بپذيرد و به کسى هم ارتباطى ندارد. ضمناً ايشان حامله هم هستند و من نمى گويم در دين و آيين ما بلکه در هيچ يک از موجودات عالم، حتى عالم حيوانات، بچه را از پدر و مادرش جدا نمى کنند. » ذبيح که ديد قافيه را باخته است در حالى که با نگاهى شرربار به من نگاه مى کرد، لبخندى متظاهرانه زد و گفت: «جناب آخر اين بچه اى که در ميان آتش اختلاف به دنيا بيايد فردا سر از تيمارستان درنمى آورد؟» و پاسخ شنيد: «اين چه حرفى است که مى زنيد آقاى رفعتي، شما دايى اين بچه هستيد، چطور راضى مى شويد اين طفل معصوم پيش از به دنيا آمدن از ديدن پدر خودش محروم شود. » در اين شرايط شوکت از سعأ صدر و برخورد انسانى مأموران همراه من سوءاستفاده کرد و پريد وسط که: «حاج آقا اگر خواهرم هم بخواهد به زندگى اش با اين آقا ادامه بدهد ما نمى گذاريم، مگر از جان خواهرمان سير شده ايم. » و مأمورى که او را حاج آقا صدا مى زدند، زد توى ذوق شوکت که يکه تازى مى کرد: «خانم اين نهايت خودخواهى است که شما به خاطر مقاصد و اهداف خودتان اين زوج را از هم جدا کنيد. من صريحاً به شما مى گويم عمل شما جرم محسوب مى شود و سر و کارش با قانون است. حال بفرماييد چه کسى باعث اين جدايى است؟! حالا هم على رغم رفتار اسلامى ما، از UN ما را مى ترسانيد. در حالى که از سال 7135 تا حالا اين مملکت با دشمنى همأ جهان خواران روبه رو بوده و مقاومت کرده و به پيروزى رسيده است. » در اين ميان کيومرث گفت: «خب ما مى توانيم ادعا کنيم که شما بدون اجازه وارد خانأ ما شده ايد، پس حق تلفن زدن به کلانترى براى ما محفوظ است. » حاج آقا گفت: «شما خودتان شاهد هستيد که ما دوستانه با هم حرف زديم. حالا اگر ما را از کلانترى مى ترسانيد، بسم الله. » کيومرث هم بلافاصله به کلانترى محل تلفن زد. گويا با فرمانده آنجا آشنايى داشت و به همين دليل پس از مدت کوتاهى زنگ در به صدا درآمد و شخص فرماندأ کلانترى به اتفاق دو مأمور وارد شدند. رئيس کلانترى با تحکم گفت: «خب فرموديد چه کسى مزاحم شما شده؟!» و کيومرث شادمانه گفت: «اول اين آقا که همسر اين خانم است و حالا زنش مى خواهد طلاق بگيرد، بعد هم اين آقايان. . . » در اين لحظه حاج آقا نامه مأموريت خود را به رئيس کلانترى نشان داد. در اين حال رئيس کلانترى احترام نظامى بجا آورد و گفت: «ورود ايشان کاملاً قانونى است و با حکم رسمى وارد شده اند، حالا اگر به نرمى با شما برخورد کرده به دليل صفات اخلاقى بارز ايشان است وگرنه مى توانست برخورد تندى با شما داشته باشد. » بدين ترتيب مأموران کلانترى با احترام از خانه بيرون رفتند. در اين حال حاج آقا گفت: «ما دستور داريم اين خانه را بازرسى کنيم، اگرچه که ما حجت را تمام کرديم و سعى کرديم بنابر وظيفه دينى و وجدانى مان موضوع را با خير و خوشى فيصله بدهيم، اما خود شما با الفاظ و افعالتان باعث شديد تا کار بر همان منوال قانونى قرار بگيرد. » ناگهان چهرأ جماعتى که با تلفن زدن به کلانترى احساس پيروزى مى کردند، درهم رفت به گونه اى که ترس و وحشت را مى شد در چهره آنها احساس کرد. مأموران هم بلافاصله به بازرسى خانه پرداختند. البته با رعايت احترام تمام. در اين حال کيومرث که مى کوشيد تا همه چيز را عادى جلوه بدهد، گفت: «حاج آقا مطمئن باشيد اگر يک سال هم بگرديد در اين خانه چيزى پيدا نمى کنيد؛ چون ما نه اسلحه داريم و نه. . . » هنوز حرف او به پايان نرسيده بود که يکى از مأموران در حال تفحص نامه اى را يافت و به دست حاج آقا داد. وى پس از مطالعه گفت: «اين هم سند جرم شما آقاى کيومرث رحمتي!» کيومرث و سايرين يکصدا گفتند: «کدام جرم، جرمى اتفاق نيفتاده. » و حاج آقا با خونسردى گفت: «چه جرمى بالاتر از اينکه در اين نامه آقاى رحمتى از بيت العدل در اسرائيل خواسته است تا همسر اين آقا به صورت غيرقانونى و با پاسپورت جعلى از کشور خارج شود. » در اين شرايط کيومرث به دست و پا زدن افتاده بود و هى مرتب مى گفت: «کدام جرم، سوءتفاهم شده، يک نامه ساده که اين همه دنگ و فنگ ندارد. » و حاجى باز هم با خونسردى گفت: «از نظر ما شما مجرم هستيد، ضمناً آقاى ذبيح و خانم شوکت و مهتاب رفعتى شما هم تا 84 ساعت حق خروج از تهران را نداريد، در غير اين صورت مجبوريم براى شما هم حکم جلب صادر کنيم. » بعد رو کرد به من و گفت: «شما هم مى توانيد بار ديگر با همسرت حرف بزنى و رضايت او را جلب کني، البته بدون دخالت اين افراد. وگرنه مى توانى بروى به شهر خودت تا ما با شما تماس بگيريم. »
|
||||||
در شماره قبل خوانديم كه ذبيح به فرهاد گفت كه مهتاب از اسلام برگشته است. پدر كيومرث هم شروع به فحاشي عليه اسلام و جمهوري اسلامي كرد و فرهاد كه صبرش تمام شده بود، به او هشدار داد كه جلوي دهنش را بگيرد. بالاخره ذبيح به فرهاد گفت كه امكان ندارد مهتاب با تو زندگي كند. به فرهاد اجازه هم نمي دادند كه با همسرش صحبت كند. او فرياد زد: «اي كساني كه دم از انسانيت مي زنيد، چطوردلتان مي آيد همسر باردارم را از من جدا كنيد؟» ادامه ماجرا:
و شوكت در كمال وقاحت گفت:
«با اجازأ خواهرم اين نطفأ مسلمان را پيش از تولد نابود مي كنيم. »
گفتم:
«يعني شما يك طفل بي گناه را مي كشيد به جرم آنكه پدرش مسلمان است؟!»
و شوكت پاسخ داد:
«بله، وقتي او قرار است مسلمان شود و يك ضدبهايي از آب دربيايد، چه بهتر كه شرش را همين الآن كم كنيم. »
به كنايه گفتم:
«اي صاحب كرامات انساني و ارواح نوراني، در مورد كشتن يك طفل بي گناه هم با سازمان ملل متحد هماهنگ كرده ايد؟!»
در اين حال ذبيح وارد بحث شد و گفت:
«ببين مختار هستي هرگونه كه دوست داري فكر كني، اما اين را بدان كه ما تا نفس داريم، نمي گذاريم يك نفر از ياران جمال مبارك كم شود. حالا هم حق انتخاب با خود توست. يا بهائيت و همسرت يا طلاق و خداحافظي. ما را هم از شكايت نترسان به اين دولت كه سهل است به هر جا دوست داري برو شكايت كن؛ چون تا زماني كه آمريكا و سازمان ملل پشتيبان ما هستند، گزندي به ياران جمال مبارك نمي رسد. »
گفتم: «پس اجازه بدهيد حداقل با همسرم حرف بزنم. »
در اين حال جلسه وارد شور شد و بالأخره رضايت دادند كه من و همسرم با هم حرف بزنيم. اما باز هم شوكت معترض بود.
وقتي تنها شديم با گريه به مهتاب گفتم:
«اين راهي بود كه تو مرا به آن تشويق كردي. با هم به اوج معنويت رسيديم، حالا با چند ساعت حرف مرا تنها گذاشتي، مگر نمي گفتي در اسلام بايد تا آخرين نفس بر سر ايمان خود بمانيم. »
ناگهان در باز شد و شوكت بي اجازه وارد شد و گفت:
«قرار ما اين بود كه حرف بزني، نه اينكه با ننه من غريبم، خواهرم را دچار احساسات كني. . . مگر تو مرد نيستي؟! خب پس چرا گريه مي كني، مردانه حرف بزن و جوابت را بگير. . . »
گفتم:
«اشك من از سر ضعف نيست، از سر عاطفه و ساده دلي همسرم است. . . »
در اين حال همسرم با تحكم گفت:
«خواهر جان! قرار بود من حرف بزنم. مگر قرار ما اين نبود؟!»
شوكت گفت:
«باشه مي روم، اما يك وقت گول اين گريه ها را نخوري ها. . . ديدي چه جوري ما را از آخوندها و شكايت مي ترساند. . . شما هم از هيچي نترس، جمال مبارك و UN پشت و پناه ما هستند. »
و از در بيرون رفت.
گفتم: «خانم اگر دلت با خانواده است، باشد. اما چرا جدايي؟! آن هم زماني كه پس از اين همه مدت به سلامتي داري مادر مي شوي. راز و نيازهاي مشهد را از ياد بردي؟ مگر در اين مدت كوتاه از اسلام چه ديدي كه دوباره مي خواهي بهايي بشوي، چه خطايي از من به عنوان يك شوهر مسلمان ديده اي؟! بگو. . . من منتظر شنيدن حرف هاي تو هستم. . . »
همسرم پاسخ داد:
«باور كن همه چيز تحت فشار رواني شديد اتفاق افتاد. مي گفتند بايد تا ابد قيد پدر و مادرت را بزني، گفتم اجازه بدهيد كمي فكر كنم، حتي مهلت خواستم اما مرغ آنها يك پا داشت. طوري احاطه ام كرده بودند و با عاطفه ام بازي مي كردند كه نفهميدم چگونه آن نامأ لعنتي را نوشتند و چه وقت روسري ام را با زور از سرم برداشتند. بعد مرا سريع پيش خانجاني رئيس كل فرقه بهائيت ايران بردند و از او دستورات لازم را گرفتند. در حالي كه من از ديدار با اين جماعت چندشم مي شود، بعد هم بلافاصله UN را در جريان قرار دادند. اينها گفته اند كه رژيم اسلامي يك بهايي را بزور مسلمان كرده و حالا او مي خواهد بازگردد، اما امنيت جاني ندارد. »
گفتم: «تو كه خودت بهتر مي داني ما به ميل و رضايت خودمان مسلمان شديم حتي مسلماني ما را منوط به مطالعه كردند. . . »
و همسرم با گريه پاسخ داد:
«فرهاد! من تو و زندگي ام را دوست دارم، به اسلام هم اعتقاد دارم، اما مرا درك كن اينها مي گويند اگر مسلمان بودن خودت را انكار نكني، بايد قيد همه خانواده ات را بزني و براي من جدايي از پدر و مادرم برابر با مرگ است، باور كن من نمي توانم از سر پدر و مادر بگذرم، الآن هم تشكيلات گفته اگر فرهاد هم مسلماني خود را انكار كند با حمايت UN ما را با شناسنامه جعلي به خارج مي فرستند تا آب ها از آسياب بيفتد. البته از من نوشته اي دال بر بازگشت به بهائيت گرفته اند. »
گفتم:
«عزيزم نترس خدا بزرگ است، بيا پيش آنها برويم و با جرأت بگوييم ما مي خواهيم در كنار هم زندگي كنيم. . . »
ناگهان ذبيح بدون اجازه وارد اتاق شد و گفت:
«ما پيش بيني مي كرديم با اين حرف ها بخواهي خواهرم را خام كني. . . »
گفتم:
«شما مي گوييد به خارج برويد خب در آن صورت هم همسرم از ديدار خانواده اش محروم مي شود. »
ذبيح كه احساس مي كرد با حرف هاي من، خواهرش دارد به پوچ بودن حرف هاي آنها پي مي برد، با حالتي كه انگار مسئله دشوار رياضي را حل كرده، گفت:
«كسي كه خارج مي رود، اميد ديدار دارد. حالا يا برمي گردد يا خانواده اش به خارج مي روند، اما كسي كه از بهائيت طرد مي شود. . . حالا خيلي سريع تصميم خودتان را بگيريد. البته تكليف خواهرم كه مشخص است شما بايد فوري تصميم بگيري. »